تبلیغات
دلیل هستی - یادی از حاج بصیر، علمدار لشکر ویژه 25 کربلا

یادی از حاج بصیر، علمدار لشکر ویژه 25 کربلا

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 06:55 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: .... یا شهید الشهدا .... ،

یاشهیدالشهدا

یادی از حاج بصیر، علمدار لشکر ویژه 25 کربلا


آرزو دارم كه خانوادگی به شهادت برسیم تا وقتی كه جنازه ما را به شهر فریدونكنار می آورند، مردم فریدونكنار به خود آیند و صفوف جبهه را خالی نگذارند...

خورشید عاشورا در کرانه افق ناپدید شد و در غروب روز 24 دی ماه سال 1322، در شهر فریدونکنار از دیار علویان مازندران در دامان مادر سیده ای، ماهی به نام «حسین جان» متولد شد. علمداری را در مکتب پر مهر سیدالشهدا(ع) آموخت. سرانجام پس از 45 سال خمپاره ای درب های بهشت را بر رویش گشود و حاج بصیر، «قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا» از قله های ماووت برای خود کربلایی ساخت و در عملیات کربلای 10، روز دوم اردیبهشت ماه 1366 به ایوان ملائک پرواز کرد و اندوهی بزرگ بر دل جاماندگان سایه افکند. مطالب ذیل به مناسبت سالروز عروج ملکوتی این فرمانده دلیر سپاه اسلام برای مخاطبین عزیز نگاشته شده است.


حتما به ادامه مطلب بروید .....

و من الله توفیق



*****

*در آرزوی شیب الخضیب شدن

همسر شهید از آخرین دیدارش با حاج بصیر می گوید: آخرین روزی كه پیش ما بود، به او گفتم:

- «حاجی! موهای سر و محاسنت خیلی بلند شده، كمی آن را اصلاح نمی کنی!؟»

او گفت:

- «می خواهم سر و صورتم را حنا بریزم، برایم آماده می كنی؟»

گفتم:

- «من اصلاً از رنگ حنا خوشم نمی آید.»

دوباره گفتم:

- «حاجی! محاسنت بلند است. نمی تراشی اش؟»

در جواب، حاجی گفت:

- «نه. اصلاً می خواهم كه خون سرم با محاسنم درهم آمیخته شود.»

این را گفت و از همه خداحافظی كرد و برای دختر 2 ماهه اش دعای وداع خواند و بعد به منزل مادرش رفت. جانماز مادر پهن شده بود وسط اتاق و مادر می خواست نماز بخواند. حاج حسین به مادر گفت:

- «مادر جان! حاجتی دارم، بگذار اول من نماز بخوانم بر روی سجاده ات.»

او نمازی که بوی شهادت می داد را به پایان رساند و برای حاجتش دعا و گریه كرد. به مادر گفت:

- «دو ركعت نماز حاجت خواندم. چون سر سجاده ی تو نماز خواندم، خدا حاجتم را می پذیرد.»

مادر هم برای او دعا كرد كه پسر به حاجتش برسد. حاجتِ پسرش، شهادت بود و مادر این را نمی دانست. او خداحافظی كرد و رهسپار جبهه شد و بعد از مدتی كوتاه غروب بهاری اردیبهشت، غروب غمباری برای همه دلداده گانش شد. وقتی پیكر غرق به خون حاجی را آوردند تمامی سر و صورت حاجی به خون خضاب شده بود.


 

*این بار به اربابم می رسم

یکی از همرزمان حاج بصیر نقل می کند: حاجی همیشه قبل از عملیات یكی از 14 معصوم(ع) را در عالم رویا می دید و برای روحیه گرفتن رزمندگان آن خواب را برای آنها روایت می كرد و بعد ذكر مصیبتی می خواند تا رزمندگان به سلاح معنویت نیز مجهز شوند. شب عملیات کربلای10 به حاجی گفتم:

- «چرا در این عملیات برای ما خوابی تعریف نكردید؟»

در جواب گفت:

- «من قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیده ام و این نشانه آن است كه این بار می خواهم به كنار امام حسین(ع) بروم و برای رسیدن به آن لحظه شماری می كنم.»

چهره ی زیبای حاجی، لحظه به لحظه زیباتر می شد. او همان شب به اربابش رسید.

 


*آرزو دارم خانوادگی به شهادت برسیم

در پایگاه شهید بهشتی اهواز، خانه ای سازمانی به ما داده بودند. ما با بچه ها در آنجا زندگی می كردیم. شاید فكر كنید، حاجی همیشه به ما سر می زد ولی اینطور نبود و خیلی کم او را می دیدیم. علت اینكه حاجی ما را به آنجا برد، این بود كه می گفت:

- «آرزو دارم كه خانوادگی به شهادت برسیم تا وقتی كه جنازه ما را به شهر فریدونكنار می آورند، مردم فریدونكنار به خود آیند و صفوف جبهه را خالی نگذارند.»

 


*دوست دارم دیرتر به شهادت برسم

سردار حاج کمیل کهنسال خاطره ای خواندنی از حاج بصیر روایت می کند: حاج بصیر همیشه بیم داشت که مبادا به شهادت نرسد. یکبار به او گفتم:

- «حاجی! ناراحت نباش، حتماً یک مصلحتی است که خداوند شما را نگه داشته، در حال حاضر جنگ به وجود شما نیازمند است.»

اما حاجی باز هم نگران بود، تا اینکه بعد از مدتی متوجه شدم که حاجی مثل قبل اظهار نگرانی نمی کند و در روحیات اش هم تغییرات زیادی به وجود آمده است.

مراسم دعا تمام شد. حاج بصیر گفت:

- «خداوندا! به رزمندگان ما طول عمر با عزت عنایت فرما! به من هم طول عمر عنایت کن تا بیشتر بمانم و بیشتر خدمت کنم.»

پس از شنیدن این صحبت ها تعحب کردم و از حاجی پرسیدم:

- «حاجی! شما همیشه اظهار نگرانی می کردید که چرا از دوستان شهیدت عقب مانده ای و به شهادت نرسیده ای و همیشه آرزوی شهادت می کردی اما مدتی است که می بینم آن نگرانی سابق را نداری بلکه دعا می کنی بیشتر زنده بمانی.»

حاجی که منظور مرا متوجه شده بود، نگاهی عمیقانه به من انداخت و گفت:

- «راستش مدتی قبل در عالم رویا سراغ امام حسین(ع) را گرفتم، به اردوگاه آن حضرت(ع) رفتم و از اصحاب ایشان سراغ خیمه حضرت(ع) را گرفتم. نزدیک خیمه شدم و از فردی که از خیمه آقا محافظت می کرد، اجازه ورود خواستم. آن شخص گفت: آقا هیچ کس را به حضور نمی پذیرند. ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط یک سوال از ایشان دارم. او گفت: هر سوالی داری آن را مکتوب بنویس تا از آقا برای تان جواب بگیرم. من در برگه ای خطاب به امام حسین(ع) نوشتم: آیا من شهید می شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهید می شوید. حال بعد از دیدن آن خواب، مطمئن شدم به شهادت می رسم. دوست دارم بیشتر زنده بمانم تا در جنگ خدمت بیشتری کنم.»



*اجرت را ضایع نکن

حاج بصیر در نامه ای به فرزندش «مهدی» می گوید: مهدی جان! تو پدر منزل هستی و مسوولیت تو حالا سنگین است. خوشا به حال تو كه در این سن و سال مسوولیت منزل به دوش تو افتاد و من به تو افتخار می كنم. طوری رفتار كن كه هیچ كس خیال نكند پدرت در جبهه است و تنها هستی به كسی نگو بابام جبهه است، اجرت را ضایع نكن. وقتی دلتنگ شدی سری به مزار شهدا بزن و زیارت كن و به آنها بگو اگر شما شهید شدید. بابام سنگر شما را پر كرده و انشاء الله راه كربلا باز می شود و پدرتان و مادرتان و همسر و فرزندان تان به پیش امام حسین(ع) می روند و زیارت می كنند. اگر یک فرزند شهید را دیدی نزدیک او برو و با او صحبت كن و دلداری بده و برادرانه و با محبت رفتار كن كه او احساس كمبود نكند. به او بگو رزمندگان انشاءالله پیروز می شوند و انتقام خون شهدای ما را می گیرند.

 


*دست نوشته مقام معظم رهبری در خصوص حاج بصیر

دست نوشته ای از امام خامنه ای (مدظله العالی) در خصوص سرلشکر شهید حاج حسین بصیر موجود است که ایشان چنین نوشته اند: «علو درجات و مقامات شهید عزیز آقای حاج حسین بصیر و دیگر شهیدان آن خطه مبارک را از خداوند مسئلت می کنم و یاد و نام شکوهمند آنان را گرامی می دارم.»





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: حاج بصیر ، حاج حسین بصیر ، فرمانده لشكر 25كربلا ، فرمانده دلاور شهید ، شهادت با خانواده ، دلیل هستی ، یا شهید الشهدا ،
دنبالک ها: مِـن بنده گنه‌کار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه ، حاج بصیر پدر معنوی رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا بود ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 خرداد 1392 05:46 ب.ظ