تبلیغات
دلیل هستی - انتشاراتی دانشگاه ( داستان های جهادییه اقتصادییه)(1)

انتشاراتی دانشگاه ( داستان های جهادییه اقتصادییه)(1)

شنبه 12 فروردین 1391 09:16 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: فرهنگی - اجتماعی ، داستان های کوتاه ،


یاشهیدالشهدا

( داستان های جهادییه اقتصادییه)(1)

سال جهاد اقتصادی بود و . . .

. . . . . و  اون روز خیلی عجله داشتم جدا ازعجله ،  مجله ای رو که از کتابخانه مسجد  امانت گرفته بودم هم سر رسیدش  شده بود و باید تحویل می دادم اما چند صفحه ای برام خیلی جالب بود و نا تمام مونده بود  ، تندتند دویدم و رفتم به سمت انتشارات دانشگاه اما مثل اینکه هر وقت عجله داشته باشم کار بیشتری برام بوجود می آد دیدم تو انتشارات صف وایستادن و یکی یکی به نوبت کاراشون رو به متصدی انتشارات می دن و اون هم که مرد جوان 28 تا 30 ساله ای می نمود با سرعت و ظرافت خاصی سفارشات رو تحویل می گرفت و انجام می داد . خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم نوبت من شده بود . . . . . .. .

. . . . .

 برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

. . . . . و من الله توفیق . . . . .


یاشهیدالشهدا

( داستان های جهادییه اقتصادییه)(1)

سال جهاد اقتصادی بود و . . .

. . . . . و  اون روز خیلی عجله داشتم جدا ازعجله ،  مجله ای رو که از کتابخانه مسجد  امانت گرفته بودم هم سر رسیدش  شده بود و باید تحویل می دادم اما چند صفحه ای برام خیلی جالب بود و نا تمام مونده بود  ، تندتند دویدم و رفتم به سمت انتشارات دانشگاه اما مثل اینکه هر وقت عجله داشته باشم کار بیشتری برام بوجود می آد دیدم تو انتشارات صف وایستادن و یکی یکی به نوبت کاراشون رو به متصدی انتشارات می دن و اون هم که مرد جوان 28 تا 30 ساله ای می نمود با سرعت و ظرافت خاصی سفارشات رو تحویل می گرفت و انجام می داد . خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم نوبت من شده بود .

سلام کردم و صفحات انتخاب شده مجله رو  به انتشاراتی دادم و گفتم هرچه سریعتر برام کپی بگیره که خیلی عجله دارم .

 گفت : کلا چند صفحه میشه

گفتم 10 صفحه فقط لطفا زود تر

اونم مشغول کپی گرفتن شد که متوجه شدم یک صفحه در میون کپی میگره که

گفتم : آقا ببخشید مثل اینکه دارین اشتباه می کننین  

گفت : چطور مگه

گفتم : دارین یه صفحه درمیون میگیرین

گفت : نه بابا ما به کارمون واردیم  یه کم صبر کن ؛ دارم صفحات رو برات پشت و رو می گیریم

گفتم : آقا قربون دستت نمی خواد ، همون تک رو بگیر پولش هرچی شد مسئله ای نیست ، خیلی عجله دارم

گفت : عجله واسه چی داری ، عجله کاره کیه ، تو که خدایی نکرده از اونا نیستی

گفتم : نه آقا غروبه دمه  اذانه  باید برم مسجد همین مجله رو تحویل بدم

با یه لبخند ملیح در حین جابجا کردن صفحات و بستن در دستگاه کپی رو به من کرد و

گفت : عجله نکن یه انشا الله بگو ، انشاالله که میرسی

دیدم داره بحث رو عوض میکنه و به من اصلا اهمیتی نمیده منم که کمی حالم گرفته شده بود و داشتم داغ می کردم

گفتم : آقا مثل اینکه متوجه نیستی میگم تک رو بزن می خوام برم ، اصلا پول تک روش چقدر میشه ، بگو تا پولتو آماده کنم

یهو یه دانشجو از پشت سر دست گذاشت روی شونه م و

گفت :جوش نزن آقاجون ، این آقا جواد همینجوریه  برگه های شما که کلا 10صفحه میشه ، ما پایان ترم جزوه های 500 صفحه ای میدادیم به تعداد زیاد هم می خواستیم  ، عجله هم داشتیم اما با تمانینه کامل همش رو پشت رو می زد  ، ما هی بهش می گفتیم آخه مرد عاقل بگیر جزوه ها رو تک رو بزن بره پولش رو بیشتر و بهتر می گیری این یک ، دو اینکه کاغذ بیشتر میفروشی ، سه اینکه دستگاه کپی کمتر اصطلاک بر میداره و کمتر داغ میکنه ،چهارم اینکه کارمشتری رو  که سریعتر راه بندازی مشتریت کمتر میپره از دستت و همیشه پیش خودت میمونه .

صحبت پسره هم که تموم شد دیدم انتشاراتیه که کل حرفای پسره رو می شنید اومد جلو و

گفت : بفرمائید آقا اینم حلوا

گفتم : ببخشید کاغذهای منه ؟ ولی من اینجا حلوا نمی بینم !

گفت : بــــــــله کاغذ شماست ، اینم مجله تون ، حلوا هم  هدیه کسی  که صبر می کنه

گفتم : یعنی چی و یه پانصد تومانی گذاشتم روی میزش

گفت : نشنیدی که که میگن :گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی  ، این حلوا ؛ اما اینها همه به کنار اینکه شما و مهندس اجبار دارید کپی تک رو و من هم خود داری می کنم از اون دلیلش چیز دیگه ای که قبلا خدمت مهندس جوان هم عرض کردم

گفتم : دلیلش چیه

اون دانشجو  یه لبخندی زد و

گفت : دلیلش جهاد اقتصادیه

انتشاراتی همین طور که پانصدی روی میز و بر انداز می کرد و کشوی دخلش رو باز می کرد

گفت : هم جهاد اقتصادی و هم اصلاح الگوی مصرف . بعد هم سیصد تومان روی میز گذاشت و گفت: بقیش

گفتم : چه ربطی به جهاد اقتصادی داره ؛ مگه تو وزیر اقتصادی ، مگه فئودالی ، مگه سرمایه داری ، مگه کارخونه داری ، مگه وارد کننده کاغذ از چین و ماچینی

گفت : هیچ کدومش نیستم ، اما سربازساده و مخلص  تو میدان جهاد  هستم ، امروز اگه آقا می فرماید جهاد اقتصادی آگه می فرماید اصلاح الگوی مصرف اگه می فرماید خود کفایی  و از اون طرف هم دشمن داره تحریم اقتصادی رو تنگ تر میکنه  تا گرونی به مردم فشار بیاره ، ما با این جور کار ها باید بایستیم و صرفه جویی به هر نحو ممکن حداقل کاریه که میتونیم بکنیم و باید انجامش بدیم ، منی که دیپلم دارم و نه سرمایه آنچنانی دارم ونه کارخانه و علم تولید و تمام داراییم دو تا دستگاه کپی و یه کامپیوتر و پرینتره باید با تمام استعدادم راه باز کنم برای صرفه جویی و برای مصرف بهینه ، درسته اینجوری کاغذ کمتر می فروشم ، درسته دسگاهم داغ میکنه ، درسته شاید مشتری بپره ، اما من دستور ولی فقیه و رهبرم رو روی چشمم میزارم  ، روزی رو هم خدا خودش میرسونه .

کاغذ ها رو توی مجله مرتب کردم یه نگاهی به بقیه پول انداختم گذاشتمش توی جیبم و یه لبخندی زدم  تو دلم از صبری که کردم و اتفاق جالب و حرفای جالب انتشاراتی که شنیده بودم خوشحال شدم و خداحافظی کردم و دویدم به سمت در خروجی و از او نجا هم به نیت نماز مغرب به سمت مسجد که یاد این حدیث گهر بار امام صادق (ع) افتادم که می فرماید : صبر سر ایمان است .


 

. . . . . و من الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : نظر دهید
برچسب ها: جهاداقتصادی ، داستان کوتاه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1391 06:09 ب.ظ