تبلیغات
دلیل هستی - مطالب داستان های کوتاه

محمد ثانی آمده

شنبه 21 اردیبهشت 1392 06:02 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: فرهنگی - اجتماعی ، داستان های کوتاه ،




منم جابر!
از راه دوری آمدم و زمان دوری!
کوچه به کوچه به دنبالت گشتم... نشانه ها را می دانستم...
می دانستم، آنی، که پیشانیت پر از نشانه های  بندگی است.
می دانستم، آنی، که انگور را از آسمان برایت می فرستند و جامه ات را خدا می دوزد...
کجا بودی آقایم؟
خانه به خانه سراغت را گرفتم...
به دنبال کسی بودم که در کارها سخت ترین را خودش بکند وآسان ها را بسپارد به غلامش...
به دنبال معلم علما بودم
از هر که پرسیدم راهی نشانم نداد...
پیغامی دارم برایت...
سالهاست در سینه نگه داشتمش تا زمانی که چشمم به جمال نورانیت بیفتد و مهر از زبانم بردارم و سخن دل با تو بگویم.
کجا بودی مهربان نوه ی رسول خدا (ص)؟
جابرم...
پیامبر (ص) سلام رساند و گفت... .





كاش من هم جابر بودم و سلام برایت می آوردم

میلاد شكافنده علوم امام محمــــــد باقــــــــــــــــــــــــر مبارك باد

قال الباقر (ع) : تو را به پنج چیز سفارش می كنم
1  اگر مورد ستم واقع شدی ستم مكن 
  2 اگر به تو خیانت كردند خیانت مكن
 3 اگر تكذیبت كردند خشمگین مشو
4  اگر مدحت كنند شاد مشو
 5 و اگر نكوهشت كنند بیتابی مكن


قال الباقر (ع) : دانشمندی كه از علمش سود ببرد از هفتاد هزار عابد بهتر است


قال الباقر (ع) : همانا مومن در این دنیا هر مقداری كه دین و ایمان داشته باشد به همان اندازه مورد امتحان و آزمایش قرار می گیرد





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: امام محمد باقر ، میلاد امام محمد باقر ، دلیل هستی ، از محمد به محمد ، قال الباقر ، احادیث امام باقر ، محمد ثانی ،
آخرین ویرایش: - -

دروغ بزرگ (شاید1)

چهارشنبه 6 دی 1391 11:11 ق.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: فرهنگی - اجتماعی ، داستان های کوتاه ،

یا شهید الشهدا

سلام

چند وقتی بود بد تو تعجب فرو رفته بودم

اینکه مردم (خصوصا اونایی که تو حیاط خونشون دایره زنگی دارن ) یه حرف های عجیب غریب نسبتا جدید میزنن

میگن دنیا به آخر رسیده ، میخواد برسه ، شاید برسه ، شاید بهم بریزه و ....

به هرکی می گفتم چرا و چی جوری هرکی یه جوری جواب میداد

یکی گفت دمای خورشید میخواد بره بالا

یکی گفت اصلا سه روز خورشیدگرفتگی بعدش هم یخبندان

یکی گفت زلزه نزدیک 10 ریشتر تو راهه

یکی گفت تسونامی و سونامی و سیل دریایی و ...

یکی هم گفت نمی دونم چرا

گفتم خوب تو که نمیدونی چرا میگی میخواد تموم بشه

گفت آخه من و تو گفته . من و تو که دروغ نمیگه

گفتم بغیر از من و تو دیگه کدوم شبکه صادقه ای این مسائل دقیق علمی و غیر خرافی رو گفته

گفت یه چند تا دیگه از همین شبکه های اونور آبی چه فارسی چه غیر فارسی اصلا همشون همینو گفتن

گفتم با اینکه انهمه شبکه گفتن تو و نفهمیدئ علتش چیه همشون هم که راست میگن

گفت اصلا اونا که هیچی تو فیس بوک هم همین رو میگن

گفتم  مگه فیس بوک هم عضوی

گفت نه برادرکوچیکترم عضوه اون می گفت

 

-------------------------------------------------

حالا بعد از چند روز که یکی یکی اون آدما رو میبینم میگم چی شد دادا ش دنیا تکون مکون نخورد که ؟

بعضی ها با حالتی شبیه هیپنوتیزمیا میگن اصلا به ما چه یا به اون شبکه چه   یاما ها   و   ما یا ها  و اینکاها  و .... اشتباه تقویم نوشتن

ولی حالا از این بازی ها که بگذریم اونا که گفتن شما هم باور کردین

ولی دفعه دیگه که دیدیشون بهشون بگین دروغ همیشه هم که بزرگ باشه مردم باور نمیکن که هیچ تازه گندش هم در میاد

تازه بگو قرآن میگه ویل للمکذبین

. . . . . و من الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: 2012 ، پایان دنیا ، من و تو ، فیس بوک ، آخرالزمان ، دروغ ، زودباوری ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 دی 1391 11:36 ق.ظ

اسمش بود . . . ولی شد . . . . .

یکشنبه 22 مرداد 1391 08:07 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: حضرت زهرا(س) ، داستان های کوتاه ،

یا فاطمه الزهرا

یاشهیدالشهدا

اسمش حوریه بود ولی بعد از اینکه دماغشو عمل کرد تا به قول خودش به فیسِــش بیاد و یواش یواش مانتوش تنگ بشه تا به قول خودش استیلش بهتر به چشم بیاد و یواش یواش پاشنه کفشش از 2سانت و 3 سانت به 5 و 6 سانت برسه تا به قول خودش به دیزاینش بهتر بیاد اسمشو عوض کرد تا اصلا به قول خودش به شه یه چیزی که همش به هم می آید . اسمشو گذاشت جسیکا.

ولی نمی دونست حوریه اونیه که خدا خودش ساخته بی واسطه تا زینت بهشت باشه ، که به بهشت بیاد . ولی اون نمی دونست که حوریه مال خداست اما اون شده بود مال دشمنای خدا . . . . .

 

. . . . . ومن الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : نظرات شما
برچسب ها: حور العین ، حجاب عفاف ، تغییر چهره ، پاشنه کفش ، فیس زیبا ، جذابیت استیل ، عمل دماغ جراحی پلاستیک ،
آخرین ویرایش: - -

مادر شهید

دوشنبه 2 مرداد 1391 12:17 ق.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: .... یا شهید الشهدا .... ، داستان های کوتاه ،

یا شهیدالشهدا

هر روز  از این مسیر میگذشتم {تا از منزل به مسجد یا کتابخانه برسم }، مسیر کاملا همواری نبود ، پیچ در پیچ بود ، همیشه هم درش جوب آب روان بود {نه از چشمه که از خونه های مردم }مسیر دیگه ای هم بود که میتونستم برم و بیام صاف و تمیزهم بود تازه همیشه هم  اکثر مسیر سایه بون داشت و هم تو آفتاب تابستون و هم تو بارون زمستون میشد راحت تر ازش عبور کرد ولی مسیر اول رو ترجیح می دادم بعضی وقت ها که بارون می بارید و خیس خیس می شدم و یا زیر آفتاب داغ عرق خیسم میکرد ،  خودم رو توجیه می کردم که این مسیر نزدیک تره . اما سایر اوقات با خودم میگفتم چرا از اون مسیر بهتر نمی ری و باز خودم جواب می دادم که توی این مسیر  چهار تا خونه شهید هست که عبور از این کوچه و حداقل اینکه نگاهم تو مسیر به پرچم سر در خونه شهدا که می افته حداقل  یادی از اونها می کنم ،  و  حتی شاید اصلا  عبورم از این کوچه خواسته اونا باشه و شاید دلیل و منافع دیگری برام داشته باشه . . . . .

اما همیشه عصر ها که از این مسیر می گذشتم دم در یکی از این چهارتا  خونه شهید بین این کوچه تقریبا 70 -80 خانواری یه مادر شهیدی نشسته بود ، اما نشستن این پیرزن با نشستن بقیه خانم های کوچه فرق میکرد ؛ اصلا توی یه حال و هوای دیگه بود ، همیشه دلم میخواست ازش بخوام که برام یه خاطره ای از پسر شهیدش بگه یا درد دلی از زمونه بکنه و . . . . .

همیشه غروب ها قبل از نماز مغرب پیرزن به گلزار مسجد می اومد و سرمزار پسر شهیدش می نشست و با اون درد دل می کرد .

یکی از نزدیکانشون می گفت از وقتی که پسرش شهید و مفقودالاثر شده این زن دیگه توی عزای امام حسین (ع) آروم قرار نداشت و هر وقت به روضه ارباب تشنه لب میرسیدغوغا میکرد تا اینکه بعد از 15-16 سال دوری استخوان ها و پلاک پسرش برگشت .

اما چند روزی توی شهر نبودم ؛ وقتی برگشتم توی تاکسی از کنار مسجد عبور میکردم که دیدم دم در مسجد یه پارچه سیاه زدند و فقط چشمم از پارچه چروکیده یه  کلمه "ام الشهید"رو دید که با رنگ فسفری نوشته شده بود . با خودم یه انا لله . . . . . خوندم و گذشتم . اما غروب که داشتم به مسجد می اومدم برای نماز مغرب از همون کوچه همیشگی متوجه شدم دم در خونه همون مادر شهید شلوغ پلوغه ؛ جلوتر که رسیدم ، متوجه شدم اون پارچه سیاه تسلیت برای وفات همین مادر شهید توی کوچه ماست . به مسجد که رفتم متوجه شدم اون پیرزن بلاخره پیش پسرش آروم گرفت .  روحش شاد . راه پسرش پر  ره  رو

و من الله توفیق . . . . .  

 




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: شهید ، مادر شهید ، کوچه شهدا ، یا شهیدالشهدا ، عزادار امام حسین ، داستان کوتاه ،
آخرین ویرایش: - -

اس ام اس عاشقونه (S asheghone)

دوشنبه 26 تیر 1391 07:19 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: داستان های کوتاه ، فرهنگی - اجتماعی ،

یا شهیدالشهدا

اولین چهارشنبه ماه رجب رسیده بود و توصحبت های یکی از  دوستانم یادم اومد که فرداشب  (اولین پنج شنبه ماه رجب) لیله الرغائبه . به فکرم رسید که یه پیام کوتاه بنویسم و واسه چند تا از بروبچه ها بفرستم  و یه التماس دعا داشته باشم و هم یه یاد آوری کرده باشم .

تا غروب فکر کردم که یک متن هم کم حجم و هم جالب و هم با محتوی ردیف کنم که آخرش تونستم این متن رو بنویسم :

" اللهم عجل لولیک الفرج
 در آستانه لیله الرغائب
(توفیق درک حضور)
التماس دعا"

این پیامک رو که کاملا  توش پیامکی و مختصر کار کرده بودم رو تقریبا برای 20 نفر از دوستام فرستادم هم این وری و هم اونوری یکی از این میون جواب داد :

"Dadash s asheghonebefrest"

منم بهش جواب دادم :

" کی عاشق تر از خدایی که واسه بنده هاش در توبه بازمیکنه وبعدش میگه آرزوکن "

 

. . . . . و من الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : دید گاه شما = نظر دهید
برچسب ها: اس ام اس ، اس عاشقونه ، پیامک ، پیام کوتاه ، لیله الرغائب ، ماه رجب ، اس ام اس برای دوستان ،
آخرین ویرایش: - -

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: داستان های کوتاه ،

یاشهیدالشهدا

در زیر گروه رشته کشاورزی تحصیل می کرد ، و مدرک کارشناسی خودش رو هم که گرفت بهش گفتم برای ادامه تحصیل چه برنامه ای داری گفت : یه برنامه ریزی موظفی ، گفتم چرا موظفی ، ادامه تحصیل اختیاری و علاقه ایه گفت:این ادای این وظیفه بهترین علاقه منه  گفتم : حالا چه رشته ای میخوایی بری : گفت : اقتصاد  گفتم :چرا اقتصاد چه ربطی به گروه کشاورزی داره

گفت : ارشد میشه تو رشته شناور شرکت کرد

گفتم : میدونم ولی کشاورزی  و خاک شناسی کجا اقتصاد کجا ؟ چطور علاقه مند شدی ؟

گفت : خودم به اقتصاد علاقه مند شدم

گفتم : چطور ؟

گفت : امسال سال جهاد اقتصادیه ، واسه همینم من میخوام برم اقتصاد

گفتم : چه ربطی به هم دارن

گفت : وقتی ولی امر ، امر میکنه به جهاد اقتصادی ، یعنی میدان جهاد به زمینه اقتصاد هم رسیده ، تو میدون جنگ و جهاد هم هر کی میخواد بیشتر بجنگه و بیشتر رزم آفرینی کنه باید به علوم و فنون اون رزم آشنا باشه وقتی من می خوام افسر جهاد برای ولی امرم باشم باید بتونم علم کافی به میدان جهاد داشتهباشم تا بتونم بهش ورود پیدا کنم ، تازه پارسال رو یادت رفته که سال کار و همت بوده که خودش از اصول اقتصاده و تا کار و همت نباشه اقتصاد بوجود نمیاد و سال قبلش هم که سال اصلاح الگوی مصرف بود که باز هم یه نوع حرکت اقتصادی بوده و از اصول اقتصاد یه که در اسلام معنی دار شده و به دنیا نشر پیدا کرده ، خلاصه که این چند سال گذشته برنامه ها و فرمایشات آقا در آغاز سال زیر بنای اقتصاد اسلامی داشته و به نظر من سال های آینده هم باید در جریان حرکت اقتصادی قرار بگیریم و بتونیم جریان ساز باشیم ، برای جریان سازی  هم تازه چی گفتم باید دست به جهاد زد و دیگه تا ماندگار شد . منم از دستم همین جهاد بر میاد و تو همین راستا وارد شدم تا انشاالله هم سربازخوبی باشم و هم بتونم سبب ماندگاری و جریان سازی این جهاد بشم .

گفتم : عجب پس که اینطور بابا، بوی شهادت ، توی جهاد دست ما رو هم بگیر تنها نذارمون دادا .. . . .

 

. . . . . و من الله توفیق. . . . .  

 




دیدگاه ها : دید گاه شما = نظر دهید
برچسب ها: جهاد اقتصادی ، جهاد اقتصادیه ، تغییر رشته ، بوی شهادت ، رشته اقتصاد ،
آخرین ویرایش: - -

همه به فکرند غیر از من . . .

چهارشنبه 7 تیر 1391 11:29 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: .... یا شهید الشهدا .... ، داستان های کوتاه ،

یا شهید الشهدا

-امروز همه تبلیغات ها و تابلو های تبلیغاتی از قاب بیرون زده اند!میدونی واسه چی؟

-    نــــه!

-    همه سعی میکنند از قاب بیرون بزنند تا خوب جلوه کنند
همه سعی میکنند
3D  نمایش دهند 3Dمعرفی کنند 3D جا بیاندازند حتی تبلیغات آبمیوه حتی آب زرشک  .

-     زرشک ! زررررررررررررررررشــــــــــــــــک!!!

-    همه از قاب ها برای گزینه مورد نظر بیرون می زنند
حتی جواب های کنکور در داخل بیضی های کنار هم چیده شده کمی بیرون می زنند . . .  الا ..... الا .....

-    همه کدوم قاب ها ؟؟؟

-    همه تبلیغاتی ها از قاب برای مخاطب بیرون میزنند اینجا مخاطب  یعنی گزینه مورد نظر اما در کنکور از گزینه مورد نظر بیرون می زند .......
اصلا ولش کن       پرت نریم     
مهم اینه که همه دارند از جای خودشون از قاب خودشون از قالب خودشون از قلب خودشون بیرون می زنند .....مگر.....مگر دل .....

-    که چی ؟ بیرون می زنن که چی بشه؟!

-    بیرون می زنن که برسن ، که بگیرن ، اصلا هر کی بیرون زد تونست برسه
.....مگر.....مگر دلِ ..... من که برای تو ای آرام جان ، ای روح و روان ای . . .   نه می تپد ..... نه می زند ..... نه می رود ..... نه از قاب بیرون میزند  و نه هیچ .....




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان ، امام زمان ، انتظار ، بی قراری ، دلیل هستی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 تیر 1391 11:32 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: داستان های کوتاه ، فرهنگی - اجتماعی ، .... یا شهید الشهدا .... ،
یاشهیدالشهدا
کارمند ساده نیروی انسانی اداره بود . سابقه چندانی نداشت . هنوز سه سال رو  پر نکرده بود . اما به کارش خوب وارد شده بود........................................................

......................
بازم یه لبخند از همونایی که همیشه گوشه لبشه زد وگفت:  حالا فکر کن اگه این طرح تو کل کشور اجرا بشه چی میشه ! با تبسم قلبی بهش گفتم احسنت اما این فکر از کجا به ذهنت رسید ؟ گفت : گفتم که ما فرزند رمضان هستیم .


جهت مطالعه کل داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید
و من الله توفیق

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان ، دلیل هستی ، جهاداقتصادی ،
آخرین ویرایش: - -

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: فرهنگی - اجتماعی ، داستان های کوتاه ،


یاشهیدالشهدا

( داستان های جهادییه اقتصادییه)(1)

سال جهاد اقتصادی بود و . . .

. . . . . و  اون روز خیلی عجله داشتم جدا ازعجله ،  مجله ای رو که از کتابخانه مسجد  امانت گرفته بودم هم سر رسیدش  شده بود و باید تحویل می دادم اما چند صفحه ای برام خیلی جالب بود و نا تمام مونده بود  ، تندتند دویدم و رفتم به سمت انتشارات دانشگاه اما مثل اینکه هر وقت عجله داشته باشم کار بیشتری برام بوجود می آد دیدم تو انتشارات صف وایستادن و یکی یکی به نوبت کاراشون رو به متصدی انتشارات می دن و اون هم که مرد جوان 28 تا 30 ساله ای می نمود با سرعت و ظرافت خاصی سفارشات رو تحویل می گرفت و انجام می داد . خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم نوبت من شده بود . . . . . .. .

. . . . .

 برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

. . . . . و من الله توفیق . . . . .


ادامه مطلب = ادامه داستان

دیدگاه ها : نظر دهید
برچسب ها: جهاداقتصادی ، داستان کوتاه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1391 07:09 ب.ظ

تنها کار ممکن :صفحه نمایش

دوشنبه 23 آبان 1390 10:33 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: یا مولا..... ، داستان های کوتاه ،

یا مولا


از روز قبل از عید غدیر دلش هوای محرم کرده بود

هی با خودش زمزمه می کرد تا رسید به یک جمله :

عشق حیران شده از حسین (ع) و یارانش.


دم ظهر بود که متوجه شد فردا عید غدیره

عصر که رسید خونه انقدر خسته بود که خوابش برد

تو خواب انگار که کسی از چپ و راست صداش کرده باشه از خواب پرید و دید که دور و برش کسی نیست . و حواسش متوجه نسیم اذان مغرب شد که از ماذنه مسجد می وزید . سریع وضو گرفت و حرکت کرد به سمت مسجد که دوباره یادش اومد که فردا عید غدیر و منم بچه سید اما هنور کاری برای فردا نکردم (اما بازهم ناراحت بود که به حکم مافوق فردا رو باید پست میداد) .

نگاهی به صفحه نمایش موبایلش انداخت رفت توی گالری تصاویر و از بین اون همه عکس گشت دنبال تصویر نام زیبای علی که با خط قرمز معلی تو زمینه سفید نوشته شده بود . اونو زمینه موبایلش کرد و تو دلش گفت :

ذکر علیٌُ عباده ، زینو قلبکم و ابصارکم به ذکر علی بن ابی طالب

سر که از موبایل برداشت رسیده بود به دم در مسجد و صدای قد قامة الصلوة مکبر به گوش می رسید ،دوید و رفت توی صف نماز ؛   : الله اکبر

 

. . . . . و من الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: فقط حیدر امیرالمومنین است ، عید غدیر ، یا مولا ، ولایت ، عید ولایت ، امام علی ، علی ، مرتضی علی ، غدیر ، غدیرخم ،
آخرین ویرایش: شنبه 12 فروردین 1391 10:37 ب.ظ

رنگ خدا ، یا رنگ سیاه . . .

چهارشنبه 27 مهر 1390 08:18 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: نکات قرآن ، .... یا شهید الشهدا .... ، بیداری اسلامی ، فرهنگی - اجتماعی ، داستان های کوتاه ،

یا شیهد الشهدا

 

: صِبغَةَ اللهِ وَ مَن أحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً ( 138بقره) :

رنگ خدایی بپذیرید ! که چه رنگی از رنگ خدا بهتر است ؟

روزی زاغ با گوهری در منقار بر دیوار نشسته بود . و روباه از زیر دیوار گذر می کرد و توجه اش به گوهر زاغ جلب شد . و در غالب تعریف شروع کرد به اجرای برنامه (عملیات)فریب زاغ برای تصاحب گوهر :

1 – روباه: تو چقدر زیبایی

زاغ (با خود می گوید ): من که زیبایی ندارم

2- روباه : چقدر خوش رنگی (تو رنگت سیاه است که از همه رنگ ها برتر است )(همه رنگ ها در نهایت و در پر رنگ شدن به سیاهی می رسند ، و این سیاهی است که روی همه رنگ ها اثر می گذارد ولی بر عکس نمی شود )

3- با این ویژگی ها فقط آواز خوانی(با صدای زیبایت) را کم داری پس بخوان که هم من از صدایت بهره ببرم و هم بر محاسن تو بیافزاید

زاغ که از تعریفات روباه مست شده بود طاقت از کف بداد و آواز بخواند و آواز خواندن همانا و گوهر از کف رهاندن همان !

= = = = = . . . . .      . . . . . = = = = =

@  شیطان ابتدا ما را متوجه زیبایی (ویژگی)های ما می کند و ما را مغرور می نماید

 @ بعد رنگ ما را برتر از همه می خواند (رنگ = تفکر،جریان، تعلقات و وابستگی ها ؛ رنگ ما را بالتر از همه می خواند تا ما را برای دومین بار بفریبد )

@ در نهایت ما را به انجام اعمالی که خود می خواهد (=سود می برد) وسوسه می کند ؛ و ما غرق در غرور و مست از شهوت و خود کامگی برابر شیطان تن می دهیم

@ اکثر ما زاغی هستیم گه گوهر ارزشمند درونمان را به روباه رهگذر و در کمین می بازیم .

خیلی ها هم کبوترحرمند ( هم سفید و پاکند و هم گوهر نمایان نمی کنند و جز در حرم امام رضا نمی پرند)

@ : این داستان ها و نکته ها می آیند که ما بیدار شویم ، نه اینکه در خواب شویم .

@: به رنگ خدا شویم که نیاز به تعریف هیچ کسی نداشته باشیم

. . . . . و من الله توفیق . . . . .




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: رنگ خدا ، یا رنگ سیاه ، دلیل هستی ، یا شیهد الشهدا ، زاغ و روباه ، روباه و کلاغ ، گوهر ، کبوتر حرم امام رضا ، من یه کلاغ رو سیام ، بیداری اسلامی ،
آخرین ویرایش: شنبه 12 فروردین 1391 10:34 ب.ظ

گرمای تابستان و گرمای تقوی .....

چهارشنبه 19 مرداد 1390 11:07 ب.ظ

نویسنده : المستغرق
ارسال شده در: .... یا شهید الشهدا .... ، داستان های کوتاه ،

یا شهیدالشهدا

این روزها گرما است که می تازد

اما گرمای تقوی  بر حرارت گرما پیشی می گیرد تا متقیان صوم صائمین خود را تنگ در آغوش گیرند .

این روزها که روزه ، خوردن و آشامیدن را منع می کند بر مسلمین ، بر مومنین ، بر عاشقین ! کمی حساس شدم به تحرکات دهانی ، به تحرکات خوردنی ،به تحرکات آشامیدنی .

این روزهای داغ مرداد که با شهر الصیام موازی شده است و توفیق اجباری یاری می کند تازه کمی می فهمم چه کشیده اند در کربلا حسین و یاران شیدای حسین و اهل بیت والای حسین .

دیروز بود : نوجوانی   دوازده سیزده ساله که روزه داشت و رفیقش که کمی  بزرگتر از او بود به او یخمک تعارف کرد ، نوجوان دوازده سیزده ساله با غرور و افتخار و لب خشکیده سر بالا گرفت و گفت روزه دارم . آن لحظه با خودم گفتم :      السلام علیک یا قاسم بن الحسن

امروزظهر : وقتی  برای نمازظهروضو می گرفتم  و دستم را می شستم و برای وضو آب را به صورتم ریختم و خنکای آب به صورتم نشست :آن لحظه بود که تمام وجودم به خود لرزید و عرضه داشتم :

السلام علیک یا ابوالفضل العباس بن علی

 هنگام پیش از غروب بود: جوانی که از مزرعه می آمد و چشمانش گویای گرما و شدت کار و عطش او بود و تمام وجودم را برآن داشت تا عرضه دارم

السلام علیک یا علی بن الحسین .

غروب شد: بعد از اذان بر سر سفره افطار گفتم بسم الله و از تشنگی لیوان آب خنک سفره را که گرفتم دلم لرزید و آب که به دهانم رسید نمی دانم چرا انگار نمی خواست از گلویم پایین رود اما از درونم ندای آمد :

السلام علیک علی الحسین الشهید العطشان .


..... و من الله توفیق ..... 



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ماه رمضان ، عطش ، یا شهیدالشهدا ، گرمای کربلا ، عطش در کربلا ،
آخرین ویرایش: شنبه 12 فروردین 1391 10:30 ب.ظ